۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

می میرم

می میرم ای آیینه می میرم رهایم کن
ای خواب زنگاری بیا از خود جدایم کن

در کوچه های سرد و سنگین باد می آید
از باد می ترسم به سرداب آشنایم کن

اینجا غریبم همچو آب و ارغوان ای مرگ
از پشت خواب سبز بارانها صدایم کن

از تشنگی زنجیر بر پا زخم بر گردن
چون سایه در ابهام ماندم جابجایم کن

چون سایه ای همسایه همراهی اگر با من
خود را شریک وحشت بی انتهایم کن

دریا بر این ساحل چرا بیهوده می کوبد؟
بیهوده تر اینجا منم فکری برایم من

۱ نظر:

  1. آری زندگی زیباست اما این مردن است که زیبایی زندگی سگی را بدوش می کشد،میلاد عزیز شعر از هر بعد که نگریستم برای بنده زیبا جلوه داد،امید است در ادامه داشتن تکاملت،بدرود.

    پاسخ دادنحذف